خبرخوان جام نیوز
|
دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷ الاثنين ٨ ذو الحجّة ١٤٣٩ Monday, August 20, 2018
 
کد خبر: 104535
نظرات: 0
تاریخ مخابره : ۱۳۹۱/۰۶/۱ - ۲۰:۴۷
معلم نمونه (شهید ابراهیم هادی)
ابراهیم هادی معلم نمونه (شهید ابراهیم هادی)
به این مطلب امتیاز دهید
100% 0% بازدید

مدتی بود که درگیر استخراج مسایل مربوط به مدرسه و مدرسه‌داری بود. مسایلی که باید برای داشتن یک مدرسه‌ی موفق به آنها پرداخت. رسیده بود به بحث معلم و اینکه اصلاً معلم باید چه ویژگی‌هایی داشته باشد و چه مهارت‌ها و توانایی‌هایی. کتاب‌های کتابخانه و مقالات و مستنداتی که در این زمینه داشت را یک‌بار مرور کرد. هر کس از یک زاویه‌ی به موضوع پرداخته بود. کتاب‌های غربی، عمدتاً به تحلیل‌های روانشناسی و تکنیک‌های رفتاری و کتاب‌های ایرانی هم بعضی‌هایشان همان مباحث را با رنگ و لعاب ایرانی-اسلامی قرقره کرده بودند و بعضی‌هایشان هم به کلیات و مفاهیم خام و پخته نشده پرداخته بودند. البته کتاب‌هایی هم مبتنی بر تجربیات افراد بود که به نوبه‌ی خودش جالب بود.

 

همه‌ی مباحث علمی و استدلالی و... درست و سرجای خودش محترم و مفید؛ اما یک جای کار ایراد داشت. یک معلم می‌توانست عمده‌ی نکات گفته شده در کتاب را داشته باشد ولی هیچ نقطه‌ی روشنی در ذهن دانش‌آموز ایجاد نکند و برعکس.

 

سرش را روی میز گذاشت و چشمانش را بست و اجازه داد تا مرغ ذهنش آزاد و آرام پرواز کند و به گذشته‌ها سفر کند. به دورانی که خودش چند سالی معلم بود. به مدرسه‌هایی که در آنها تدریس می‌کرد، سفر کرد. صحنه‌ها مثل یک فیلم مستند و دقیق در خاطرش شکل گرفت. خودش را در اتاق دبیران می‌دید که نشسته و صحبت می‌کند. تک تک معلم‌ها را می‌دید. احساسی که از آن زمان نسبت به هرکدام داشت درونش می‌جوشید و لحظاتی را با آن معلم سپری می‌کرد، لحظاتی که در ظاهر شاید کمتر از یک ثانیه باشد ولی در ذهن، طولانی بود. در این سفر ذهنی، تاجرانی را دید در لباس معلم که ولع آنها موقع تعیین نرخ و مبلغ قرداد بوی تعفن می‌داد. کامپیوترهایی را دید در لباس معلم که محفوظات و اطلاعات خود را در هر کلاس به نمایش می‌گذاشتند و البته عاشقانی را دید در لباس معلم.

 

آرام آرام به پیش رفت. دورتر و دورتر. به ایام تحصیل خودش رسید. تمام معلم‌های دوازده سال تحصیلش را دید، با جزئیات. با هر کدام لحظه‌ای دیدار کرد و گذشت. در کل این سال‌ها، تعداد معلم‌هایی که در وجودش شوری ایجاد کرده بودند و حتی رؤیای آنها برایش شیرین بود و درخشان، به کمتر از انگشتان یک دست رسید. معلمانی که برای او پدر بودند و او دوست داشت مثل آنها باشد. در ذهنش ساعت‌ها با آنها نشست و برخاست، راه رفت و دوید، گریه کرد و خندید، گفت و شنید. انگار آنها را در کنار خود حس می‌کرد. دقیق‌تر شد تا بفهمد پشت این همه جذبه و وقار و محبت چیست که با صدای زنگ موبایل، مرغ رها و آزاد ذهنش از آسمان هفتم با مُخ سقوط کرد. سرش را از روی میز برداشت. پشت خط یک پیرزن خسته بود که با آقا جلال کار داشت و خیلی برایش سخت بود که توضیح بدهی مادر جان من جلال نیستم.

 

از جا بلند شد. دیگر رشته‌ی هزار تکه شده‌ی ذهنش را نمی‌توانست به هم بدوزد. رفت سمت کتابخانه تا یک کتاب بی‌ربط به موضوعی که با آن درگیر بود بردار بلکه حال و هوایش عوض شود. چشمش افتاد به کتاب «سلام بر ابراهیم»؛ زندگی‌نامه و خاطرات شهید «ابراهیم هادی». یادش افتاد که دوستش یک ماه پیش این کتاب را به او هدیه داده بود و با شور و هیجان، توصیفاتی از شهید را برایش گفته بود. ابراهیم یَل پهلوان‌های جبهه بوده، همان کسی که در جبهه، حماسه‌ها آفرید و تا لحظات آخر در گردان کمیل دلاوری کرد و... می‌خواست این کتاب را همان موقع بخواند اما نشد. حالا انگار دستی او را به سمت این کتاب کشانده بود. کتاب را باز کرد؛ یک کتاب 240 صفحه‌ای. صفحه‌ای آمد که در آن داستانی بود با عنوان «معلم نمونه». مو به تنش راست شد. همان موضوعی که چند دقیقه پیش...

 

نویسنده این داستان کوتاه، به زبان ساده و خیلی مختصر، یکی از وجوه این مرد بزرگ را بیان کرده بود و این خاطرات بخش کوچک و ناچیزی از خاطرات عحیبی بود که از ابراهیم در این کتاب نقل شده بود. شاید برای نویسنده، بیان این نکات آنقدر هیجان انگیز نبود که برای کسی که با مقوله‌ی معلمی درگیر شده بود هیجان‌انگیز بود. او این چند صفحه را نخواند بلکه چونان جام گوارایی جرعه جرعه سر کشید. او می‌توانست ابراهیم را درک کند، عمق نگاه و اخلاصش را. ابراهیم شبیه همان معلم‌هایی بود که او عاشقشان بود. حالا انگار ابراهیم را سالهاست که می‌شناسد. در همین داستان کوتاه و ساده به جواب‌ سئوالش در مورد اینکه در معلمی همه چیز تکنیک و روش نیست و چیزهای دیگری هست که انگار مثل یک آهنربا دل‌ها را جذب می‌کند. به خودش آمد دید صد صفحه از کتاب را خوانده. شهید ابراهیم هادی یک نقطه‌ی عطف بود. گوهری پاک و مخلص که عطر وجودش خیلی‌ها را مست کرده.

 

اگر بخواهی به شخصی نجوم بگویی و او را مسلط بر صور فلکی کنی اول باید عاشق ستاره‌ها شود، با آنها زندگی کند و انس بگیرد؛ بعد، شنیدن رابطه‌های میان ستارگان برایش دلچسب خواهد شد. وگرنه با دروس هیأت و نجوم کسی منجم نخواهد شد. چه خوب است قبل از آشنا کردن مردم با نقشه‌ی عملیات‌ها و دلایل استراتژیک جنگ و... آنها را با ستارگان درخشان آسمان جهاد و شهادت آشنا کنیم. تا مردم ببینند و به یاد بیاورند آن عظمت ها و ارزش‌هایی که روزی در کنارشان بوده و امروز غبار فراموشی گرفته.

 

به یاد این مرد بزرگ، داستان «معلم نمونه» از کتاب «سلام بر ابراهیم» در ادامه می‌آید:

ابراهیم می‌گفت: اگر قرار است انقلاب پایدار بماند و نسل‌های بعدی هم انقلابی باشند باید در مدارس فعالیت کنیم؛ چراکه آینده‌ی مملکت به کسانی سپرده می‌شود که شرایط دوران طاغوت را حس نکرده‌اند. وقتی می‌دید اشخاصی که اصلاً انقلابی نیستند، به عنوان معلم به مدرسه می‌روند خیلی ناراحت می‌شد. می‌گفت: بهترین و زبده‌ترین نیروهای انقلابی باید در مدارس و خصوصاً دبیرستان‌ها باشند.

 

برای همین، کاری کم دردسر را رها کرد و به سراغ کاری پر دردسر رفت، با حقوقی کمتر. اما به تنها چیزی که فکر نمی کرد مادیات بود. می‌گفت روزی را خدا می‌رساند. برکت پول مهم است. کاری هم که برای خدا باشد برکت دارد.

به هر حال برای تدریس در دو مدرسه مشغول به کار شده. دبیر ورزش ابوریحان (منطقه 14) و معلم عربی در یکی از مدارس راهنمایی محروم منطقه 15 تهران.

 

تدریس عربی ابراهیم زیاد طولانی نشد. از اواسط همان سال دیگر به مدرسه‌ی راهنمایی نرفت؛ حتی نمی‌گفت که چرا به آن مدرسه نمی‌رود. یک‌روز مدیر مدرسه راهنمایی پیش من آمد، با من صحبت کرد و گفت: تو رو خدا، شما که برادر آقا هادی هستید با ایشان صحبت کنید که برگردد مدرسه. گفتم مگه چی شده؟ کمی مکث کرد و گفت: حقیقتش، آقا ابراهیم از جیب خودش پول می داد به یکی از شاگردها تا هر روز، زنگ اول، برای کلاس نان و پنیر بگیرد! آقای هادی نظرش این بود که اینها بچه‌های منطقه محروم هستند و اکثراً سر کلاس گرسنه هستند. بچه گرسنه هم درس را نمی‌فهمد. من بچگی کردم و با آقای هادی برخورد کردم. گفتم: نظم مدرسه‌ی ما را بهم ریختی در صورتی که هیچ مشکلی برای نظم مدرسه به وجود نیامده بود. بعد هم سر ایشان داد زدم و گفتم: دیگه حق نداری اینجا از این کارها بکنی. آقای هادی از پیش ما رفت و بقیه ساعت‌هایش را در مدرسه‌ی دیگری پر کرد. حالا همه‌ی بچه‌هاو اولیا از من خواستند که ایشان را برگردانم. همه از اخلاق و تدریس ایشان تعریف می‌کنند. ایشان در همین مدت کم، برای بسیاری از دانش‌آموزان بی‌بضاعت و یتیم مدرسه، وسایل تهیه کرده بود که حتی من خبر نداشتم.

 

در دبیرستان ابوریحان،‌ابراهیم نه تنها معلم ورزش بلکه معلمی برای اخلاق و رفتار بچه‌ها بود. دانش‌آموزان که از پهلوانی‌ها و قهرمانی‌های معلم خودشان شنیده بودن شیفته‌ی او بودند. در آن زمان که اکثر بچه‌های انقلابی به ظاهرشان اهمیت نمی‌دادند، ابراهیم با ظاهری آراسته و کت و شلوار به مدرسه می‌آمد. چهره‌ی زیبا و نورانی، کلامی گیرا و رفتاری صحیح، از او معلمی کامل ساخته بود. در کلاس‌داری بسیار قوی بود؛ به موقع می‌خندید، به موقع جذبه داشت. زنگ‌های تفریح را به حیاط مدرسه می‌آمد. اکثر بچه‌ها در کنارش جمع می‌شدند. اولین نفر به مدرسه می‌آمد و آخرین نفر خارج می‌شد و در اطرافش پر از دانش‌آموز بود.

 

در آن زمان که جریانات سیاسی فعال شده بود. ابراهیم بهترین محل را برای خدمت به انقلاب انتخاب کرد. فراموش نمی‌کنم، تعدادی از بچه‌ها تحت تأثیر گروه‌های سیاسی قرار گرفته بودند. یک شب آنها را به مسجد دعوت کرد و با حضور چند تن از دوستان انقلابی و مسلط به مسایل، جلسه‌ی پرسش و پاسخ راه انداخت. آن شب همه‌ی سئوالات بچه‌ها جواب داده شد. وقتی جلسه‌ی آن شب به پایان رسید ساعت دو نصف شب بود!

 

سال تحصیلی 58-59 آقای هادی به عنوان دبیر نمونه انتخاب شد؛ هر چند که سال اول و آخر تدریس او بود. اول مهر 59 حکم استخدامی ابراهیم صادر شد اما به‌خاطر شرایط جنگ دیگر نتوانست سر کلاس برود...

449

0 نظر
کلیدواژه ها:
لینکدونی
خبرهای داغ
لینکدونی
نمایش نظرات
شما در حال پاسخگویی به نظر زیر می باشید:

نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
نظر متنی
نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
ارسال
پربیننده سرویس
آر اس اس ادامه
آخرین اخبار جام
آر اس اس ادامه
داغ شده های سرویس
آر اس اس ادامه
آخرین خبر
Top