خبرخوان جام نیوز
|
پنج شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷ الخميس ٧ صفر ١٤٤٠ Thursday, October 18, 2018
 
کد خبر: 261044
نظرات: 0
تاریخ مخابره : ۱۳۹۲/۰۹/۱۶ - ۱۶:۲۴
سخت اما به یادماندنی!
در طی مسیر با بچه ها صحبت می کردیم که باید مسیر اردوگاه را یاد بگیریم تا برای فرار از آن استفاده کنیم. از بیابانی گذشتیم. اتوبوس ها ایستادند. اردوگاه از دور مشخص شد. به بچه ها گفتم :دوباره تونل کابل را تجربه خواهیم کرد. خودتان را آماده کنید.
اسرای ایرانی سخت اما به یادماندنی!
به این مطلب امتیاز دهید
0% 0% بازدید

به گزارش سرویس جام مقاومت به نقل از فاش نیوز؛ پس از یک ماه که مهمان بازجوها و شکنجه گران استخبارات عراق در بغداد بودیم به ما اعلام کردند : آماده باشید شما را به اردوگاه می بریم. دست ها و چشم هایمان را محکم بستند و یک به یک سوار اتوبوس ها نمودند. در بوفه در کنار 4 عزیز آملی دیگر سعید مفتاح ، جواد سعادت آملی ، علی فتحی ، غلامحسین برومند نشستم. کاری کردم که بتوانم از لای چشم بند بغداد، شهر داستان هزار و یک شب را برای اولین بار ببینم.

 

در طی مسیر با بچه ها صحبت می کردیم که باید مسیر اردوگاه را یاد بگیریم تا برای فرار از آن استفاده کنیم. از بیابانی گذشتیم. اتوبوس ها ایستادند. اردوگاه از دور مشخص شد. به بچه ها گفتم :دوباره تونل کابل را تجربه خواهیم کرد. خودتان را آماده کنید.

 

در دل پادگان ، اردوگاه محصور در سیم های حلقوی خاردار خود را نشان داد و سربازانی که خوشحال برای تشکیل تونل کابل از هم سبقت می گرفتند. چشم بند ها کنار رفت. ترس تا عمق جان بچه ها نفوذ کرد. برخی کمتر و برخی بیشتر .تا آن که خنده های تلخ ما نیز برای دادن روحیه کارساز نبود. فقط اعلام کردم : سرو صورت را در میان دستهاتان مخفی سازید و به هیچ عنوان مکث نکنید. نیفتید تا از این مسیر عبور کنید و ذکر فراموش نشود. تحمل درد را آسان می کند.

 

من و برخی از بچه ها داوطلبانه به جلوی اتوبوس رفتیم تا شاید مرهمی بر دل بقیه باشیم. یک به یک ما را از اتوبوس پیاده کردند و با اشاره عبور از تونل کابل را به ما فهماندند. کابل ها در انواع نازک و کلفت و چوب ها و حتی نبشی آهن ، بر بدن ها فرود می آمد و فریادهای یا حسین (ع) و یا زهرا (س) فضا را در معنویت خود غرق می کرد. با عبور از تونل وارد حیاط اردوگاه شدیم. سپس با تونل دیگر به داخل اتاق فرستاده شدیم. فکر می کردیم دیگر تمام شد. اما در داخل اطاق نیز جمعی منتظرمان بودند و باز کابل ولی این بار همه روی هم تلنبار می شدیم و برخی برای فرار از ضربات کابل ، ناخودآگاه سعی می کردند خود را در زیر جسم های دیگران مخفی کنند تا از ضربات بیشتر مصون بمانند.

 

آنجا ذهنم به قیامت کبری رفت که در مضامین آمده بود که مادر از فرزند می گریزد. چرا که هریک به عمل خود گرفتارند. پس از کوبیده شدن در زیر شکنجه بعثیون، به گوشه ایی فرستاده شدیدم و درگیر با دردهای شکنجه ،زیر چشمی نگاه به بچه هایی که تازه وارد اطاق می شدند و مسیر ما را تجربه می کردند، می انداختم. وقتی تعداد ما در این شبه سالن به 150 نفر رسید، عراقیون درب آهنی را بستند و ما با بدنی خونین و کوفته، به سراغ بچه محل ها رفتیم تا وضعیت شان را بررسی کنیم. وضعیت اطاق را مروری کردیم اینهمه جمعیت چگونه می بایست در اینجا سالیانی را سر کنند! با دوستان آملی جلسه ایی گذاشتیم و موقعیت مکانی اردوگاه را باهم به بحث گذاشیم. بچه ها از دیدن اسرای دیگر در این اردوگاه گفتند. حدس زدیم بچه های تک فاو هستند. خیلی مشتاق بودیم بفهمیم که چه کسانی از بچه های مفقود شهرمان شهید نشدند و در سلامت در اینجا به سر می برند.به بچه هاگفتم: الزاما" یک حرکتی برای زهرچشم گرفتن انجام می دهند.همه باید آماده باشیم.

 

به اندازه دو وجب و نیم هریک جا داشتیم که مجبور شدیم آخری را با فشار در جمع دراز کشیده ها وارد کنیم. صبح شد. عراقی ها درب را گشودند. ما را به صف کردند و شروع به شمارش نمودند. زیر چشمی نگاه کردم. دیدم یکی از اسرای خائن که در اتوبوس ما بود را آوردند تا به چهره ها نگاه کند و با اشاره او عراقی ها ، پنج نفر ما را بیرون کشیدند. متوجه شدم قصه صحبت فرارمان لو رفت و ما نقطه محوری عملیات زهر چشم اینها شدیم. عراقی با فارسی دست و پاشکسته اعلام کرد : این اسرا را بخاطر اقدام به فرار اعدام می کنیم و برخی از شماها باید ناظر باشید تا برای دیگران تعریف کنید. برخی از اسرای دیگر را هم از صفوف بیرون آوردند و همگی را به حیاط اردوگاه بردند و به خط کردند. متوجه شدیم از همه ی اطاق ها چند نفر را برای دیدن این عملیات به حیاط آوردند. ما را به سوی مقر نگهبانان هدایت کردند. گریه یکی اعصاب همگی را بهم ریخت : من مادر پیری دارم. مرا نکشید. او هیچکس را ندارد.

 

به او توپیدم و گفتم : فکر می کنی ما را می کشند؟ امکان ندارد . آنها ما را چنان شکنجه خواهند کرد که دیگر کسی جرأت سرکشی در اردوگاه را نداشته باشد و آماده برای شکنجه بشو. ضعف و سستی هم نشان نده. تازه اول اسارته.

کمی آرام شد. به کنار دیوار آشپزخانه رسیدیم. ما پنچ نفر را در آنجا قرار دادند و بقیه را روبروی ما به صف کردند به گونه ایی که گویا قصد تیربارانمان را دارند. همه با چشمان اشکبار ما را نگاه می کردند گفتند :

- پیراهن ها را از تن دربیاورید.

 

چنین کردیم. گفتند :

- آماده اید؟

 

سری به تأیید تکان دادیم. با چوب بر سر ما ریختند. چنان بر ما می کوبیدند که از صدای آن اسرایی که از بچه های فاو بودند و در آشپزخانه کار می کردند، سراسیمه بیرون آمدند و با دیدن بدن های خونین ما اشک می ریختند. آشپزآقای یزدانی بود که بعدا" فهمیدم به اصرار بچه ها به آشپزی مشغول شده تا همین جیره غذایی کم را خراب نکنند و بچه ها لااقل از این حیث صدمه بیشتر نبینند و ایشان با اکراه پذیرفت. او با دیدن وضعیت من بسیار منقلب شده بود و بعدا" به من گفت :

 

- تا صبح آرام و قرار نداشتم تا اینکه از بچه هایی که برای بردن صبحانه آمده بودند، سلامتت را جویا شدم. چون برای خانواده ات بسیار ناراحت بودم. با داشتن یک شهید تحمل دومی بسیار برایشان می توانست سخت باشد.

 

چون پارچه ایی مچاله شده، در خون خود افتاده بودیم که یک عراقی با کتری آب جوش از آشپزخانه بیرون آمد و آن را بر زخم های ما ریخت. هرچند کرختی پشت ما به گونه ایی بود که سوختن پوست مان را حس نمی کردیم، ولی ساعاتی بعد گزش آن غیرقابل تحمل بود. دیگر رمقی نداشتیم. عراقی ها نیز خسته شده بودند. تیم تازه نفسی دیگری جای آنها را گرفتند. سپس ازشکنجه مادست کشیدند.

 

آنقدر عراقی ها از این شکنجه سرخوش بودند که اسرای شاهد را نیزدر دسته های 5 نفری به زیر کابل بردند و پس از مدتی برای تنوع از اسرا خواستند که همدیگر را بزنند. خیلی ها زیر بار آن نرفتند اما تعداد اندکی چنین کردند که بعدا" بچه ها سخت مؤاخذه شان کردند. صدای فریادها ی اسرا مخصوصا" آنان که نوجوان بودند، از شکنجه شکنجه گران برایمان بسیار سخت تر بود. زیر چشمی به جمع نگاهی کردم. روح اله ناییج را دیدم که به سرعت خود را به دایره شکنجه رساند و بدون آخ گفتنی تحمل کرد و در گوشه ایی افتا.د سید جعفر رسولی و شعبان صالحی و خیلی از بچه ها همین مسیر را طی کردند. ناگهان فریادی از میان جمع شاهدین برخاست :

 

- .مرگ برصدام

عراقی بهت زده، صاحب صدا را شناسایی و وحشیانه او را به باد کتک گرفتند. لبخندی بر لب همه اسرا نشست.

 

احساس کردم چشمانم آهسته آهسته نورش را از دست می دهد. به دوستان کناری ام گفتم :

- .گویا کور شده ام.

 

جواد سعادت آن دلاورمرد بسیجی که بسیاراطلاعات جامعی داشت و بعدها همیشه در اردوگاه باهم در موضوعات مختلف صحبت می کردیم و بسیار دوست داشتنی و صادق بود، به من گفت :

- به خاطر شکنجه است.خوب می شود.

 

پس از اتمام شکنجه سخنرانی مسئول اردوگاه را داشتیم که با تحکم گفت :

- قوانین این اردوگاه سخت و طاقت فرساست. باید همه ی آنها را مو به مو اجرا کنید والا آنچنان بر شما سخت خواهیم گرفت که روزی صدبار از خدا طلب مرگ کنی.د شما توی لیست صلیب سرخ نیستید. هیچ کس از بودنتان در این جا خبری ندارد. اگر همه شما را در زیر شکنجه بکشیم، به هیچ کس حسابی نباید پس بدهیم. پس هرآنچه می گوییم را باید انجام دهید.

 

دستور بردن به اطاق ها را صادر کرد. دو تا از بچه ها زیر بغل مرا گرفتند و برخی دیگر زیر بغل 4 نفر دیگر را گرفتند و به سوی اطاق ها حرکت کردیم. یک هفته ی تمام در اطاق افتاده بودیم و هر حرکت کوچکی با دردی جانکاه همراه می شد که امان ما را می برید و هر زمان نگهبانان به ما نزدیک می شدند با لگد و یا تازیانه بر دردمان می افزودند. اما ترنم اذکار حال خوشی را به ما می داد که خیلی از بچه ها غبطه می خوردند و با کمک کردن می خواستند در آن شریک باشند.

0 نظر
کلیدواژه ها:
خبرهای داغ
نمایش نظرات
شما در حال پاسخگویی به نظر زیر می باشید:

نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
نظر متنی
نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
ارسال
پربیننده سرویس
آر اس اس ادامه
داغ شده های سرویس
آر اس اس ادامه
پایگاه خبری تحلیلی جام نیوز

ارتباط با ما درباره ما ارسال مطلب RSS نسخه متنی آرشیو
آخرین خبر
Top