خبرخوان جام نیوز
|
شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ السبت ٦ ذو الحجّة ١٤٣٩ Saturday, August 18, 2018
 
کد خبر: 407075
نظرات: 3
تاریخ مخابره : ۱۳۹۳/۰۸/۱۴ - ۰۸:۰۷
کودک قهرمان+تصویر
کودک کودک قهرمان+تصویر
به این مطلب امتیاز دهید
100% 0% بازدید

 

به گزارش سرویس کودک جام نیوز، عبدالله و قاسم فرزندان امام حسن (علیه السلام) هستند. عبدالله فرزند کوچک امام در پی یافتن پاسخی برای سوالات خود در مورد علت صلح پدر و عدم مبارزه‌اش با ظلم روانه ی کربلا شد. عبدالله که دلی پر سوال داشت ابتدا از مادر جویای علت صلح پدر می شود مادر توان سخن گفتن را در خود نمی بیند اشک بر چشمانش حلقه می زند که من به این کودک چه بگویم تا بفهمد که پدرش چقدر غریب بود.

 

عبدالله به خودش قول می دهد که حتما از عمویش پرس و جو کند. شبی عبدالله که دیگر توان صبر را نداشت دست ابا عبدالله(علیه السلام) را می‌گیرد و او را در پشت خیام می‌برد تا دیگر کسی مزاحم پرسش او نباشد. عبدالله به امام (ع) می گوید: عمو چرا بابا نجنگید و صلح کرد؟ اصلا تا قبل از آن بابای من به میدان نبرد رفته است؟ اباعبدالله(علیه السلام) پاسخ می دهد: بله پدر شما در میدان جنگ مبارزه کرده است. مثلا در جنگ صفین شجاعت بسیاری از خود نشان داد. اما در مورد علت صلح، پدرت غریب بود به طوری که خود (با اشاره به گله ی گوسفندانی که از جایی کوچ داده می‌شدند فرمود) اگر تنها این مقدار یار داشتم جهاد می‌کردم. عبدالله گفت چرا بابا غریب بود؟

 

 

قصه ی غربت داستان بی انتهای علی و اولاد اوست و تنها محدود به جریان عاشورا نیست. نوجوان امام حسن(علیه السلام) از عمو اذن میدان می‌خواهد اما حسین(علیه السلام) نمی پذیرد قاسم پس از اصرار فراوان عاقبت به یاد گفته ی پدر می افتد که فرمودند: اگر روزی دلت خیلی به درد آمد به سراغ این نامه برو. نامه را یافت و به عمو نشان داد و اذن میدان را گرفت. عاشقانه به میدان رفت و رجز خوانی کرد و در هنگام شهادت عمو را صدا کرد. عمو کمکم کن. حسین(علیه السلام) چون باز شکاری به سوی او رفت و جسد بی جان پسر برادر را بر دوش گرفت.

 

 

ابا عبدالله(علیه السلام) در روز عاشورا با عزیزانش وداع کرد و آماده ی نبرد شد. عبدالله که چندین بار هم‌چون برادرش قاسم درخواست مبارزه خواست اکنون بی صبرانه منتظر شهادت بود اما عمو اذنش نداد. وقتی حسین خونین مورد هجوم دشمن قرار گرفت عبدالله دیگر توان نداشت بنشیند و نظاره گر باشد با پای پیاده به سمت عمو رفت. زینب (سلام الله علیها) فریاد کرد: عبدالله جان نرو. عبدالله گفت : عمو را می‌کشند؟!

 

عبدالله زخمی بر زمین افتاد و در آغوش عمو درلحظه ی شهادت گفت : عمو فهمیدم چرا پدرم غریب بود اما عمو تو از او هم غریب‌تری..

 

2016/کتابستان

 

 «برای ارسال نقاشی های زیبای خود این قسمت را کلیک کنید»

3 نظر
نمایش نظرات

امام حسین خیلی غریب بودن

پاسخ

۰

۰

یا حسین

پاسخ

۰

۰

Ya hosein

پاسخ

۰

۰

شما در حال پاسخگویی به نظر زیر می باشید:

نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
نظر متنی
نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
ارسال
پربیننده سرویس
آر اس اس ادامه
آخرین اخبار جام
آر اس اس ادامه
داغ شده های سرویس
آر اس اس ادامه
آخرین خبر
Top