خبرخوان جام نیوز
|
دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷ الاثنين ٤ شوّال ١٤٣٩ Monday, June 18, 2018
 
کد خبر: 835179
نظرات: 0
تاریخ مخابره : ۱۳۹۶/۰۷/۱۶ - ۲۰:۰۰
بچه محلمان را کشتم و حالا دختر عمویم را تنها گذاشتم!
پشیمانم، آن قدر که نمی دانم چه کنم! امروز بیشتر از همیشه احساس می کنم زندگی را دوست دارم. کاش می توانستم غرور جوانی را زیر پایم بگذارم و لحظه ای خشم خود را کنترل کنم تا امروز این گونه آشفته و نگران نباشم و ...
پشیمانی بچه محلمان را کشتم و حالا دختر عمویم را تنها گذاشتم!
به این مطلب امتیاز دهید
0% 0% بازدید

به گزارش سرویس حوادث جام نیـوز،  این ها بخشی از اظهارات جوان 19 ساله ای است که به اتهام قتل یکی از بستگانش پای میز محاکمه ایستاده است. او پس از آن که به سوالات قضایی و تخصصی قاضی کاظم میرزایی (قاضی ویژه قتل عمد مشهد) درباره چگونگی ارتکاب جنایت پاسخ داد، افکارش را به خاطرات دوران کودکی خود گره زد و گفت: دو خواهر و سه برادر دارم اما هیچ کدام از آن ها در مقاطع بالا تحصیل نکرده اند. من هم در کلاس سوم ابتدایی درس و مدرسه را رها کردم چرا که درس هایم ضعیف بود و علاقه ای هم به درس و مشق نداشتم. پدرم آهنگر است و وضعیت مالی مناسبی دارد.

 

از این رو از همان دوران کودکی به کارگاه آهنگری پدرم می رفتم تا این که به شغل آهنگری علاقه‌مند شدم و آرام آرام این حرفه را آموختم و به ساخت قیچی های فلزبری پرداختم. از آن به بعد در کارگاه آهنگری مشغول کار بودم اما به خدمت سربازی نرفتم. در حالی که با رسیدن به سن 19 سالگی باید دفترچه اعزام به خدمتم را می گرفتم حدود پنج ماه قبل خانواده ام دختر عمویم را برایم خواستگاری کردند. آن ها در همسایگی ما زندگی می کردند و من به دختر عمویم علاقه داشتم. اولین بار وقتی نوجوان بودم و دختر عمویم از مدرسه می آمد علاقه ام را به او ابراز کردم و به او گفتم که دوستش دارم به همین خاطر خانواده ام نیز کاملا با این ازدواج موافق بودند و خیلی زود مقدمات برگزاری مراسم ازدواج ما را فراهم کردند. ما به تازگی زندگی زیر یک سقف را آغاز کرده بودیم که این حادثه تلخ رخ داد و زندگی ام از هم پاشید.

 

من همواره انسانی خونسرد بودم و سعی می کردم کمتر عصبانی شوم اما  وقتی کسی به خانواده ام زور می گفت دیگر حال خودم را نمی فهمیدم.

 

در واقع نمی توانستم این گونه صحنه ها را تحمل کنم و زود از کوره در می رفتم که در نهایت نیز همین عصبانیت ها کار دستم داد و نتوانستم خشم خودم را کنترل کنم. در لحظه ای که شنیدم برادرم کتک خورده است اگر برای چند ثانیه درست فکر می کردم و به عاقبت کارم می اندیشیدم شاید امروز حسین (مقتول) زنده بود و من هم به عنوان قاتل محاکمه نمی‌شدم ولی  افسوس زمانی به خودم آمدم که دیگر کاری از دست هیچ کس ساخته نبود.

 

آن روز من در خانه نشسته بودم و میوه می خوردم که ناگهان فهمیدم آن مرحوم بینی برادر کوچک ترم را شکسته و سر و صورتش خون آلود شده است. با دیدن این صحنه چنان عصبانی شدم که نفهمیدم چه حادثه ای رخ داد. چاقوی میوه خوری را برداشتم و در حالی که خشم سراپای وجودم را فرا گرفته بود، دوان دوان به داخل کوچه آمدم. داخل کوچه شلوغ بود. وقتی جلو رفتم که ببینم چه خبر است آن ها به من حمله کردند و در این میان چاقو به حسین اصابت کرد. من هم ترسیدم و از محل فرار کردم. روز بعد زمانی که در منزل یکی از دوستان برادرم مخفی شده بودم شنیدم که حسین بر اثر اصابت چاقو جان خود را از دست داده است و در نهایت هم با دخالت بزرگ ترهای فامیل خودم را تسلیم قانون کردم اما ای کاش .

رکنا

110

0 نظر
کلیدواژه ها:
دختر عمو  |  چاقو  |  تحصیل  |  قتل  | 
نمایش نظرات
شما در حال پاسخگویی به نظر زیر می باشید:

نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
نظر متنی
نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:
ارسال
آخرین اخبار جام
آر اس اس ادامه
آخرین خبر
Top