خبرخوان جام نیوز
|
جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸ الجمعة ١٧ ربيع الأوّل ١٤٤١ Friday, November 15, 2019
کد خبر: 509647
نظرات: 0
تاریخ مخابره : ۱۳۹۴/۰۵/۴ - ۱۲:۰۹
داستان؛
کتاب قصه گو
کتاب کتاب قصه گو
به این مطلب امتیاز دهید
0% 0% بازدید

به گزارش سرویس کودک جام نیوز، روزی روزگاری پسر بچه ای بود که پدر و مادرش را همان ایام کودکی از دست داده بود . تنها بازمانده او خاله اش سرپرستی او را به عهده گرفته بود . خاله اوایل با پسر بچه مهربان بود . بعدها در اثر شرایط ناجور عصبی به  فردی بسیار عصبی و خشن تبدیل شد. پسر بچه جایی جز پیش خاله نداشت و سن کم باعث می شد کسی به او کار ندهد و مجبور بود که این وضع را تحمل کند . وضعیت پسر روز به روز بدتر و بدتر می شد او تمام روز را با رعب و وحشت در نزد خاله کار می کرد. بارها از دست خاله کتک خورد اما بیچاره اصلا حرفی نمی توانست به کسی بگوید . خاله پسر را روز به روز بیشتر اذیت می کرد. یک روز خاله پسر را به اتاقی منتقل کرد که بسیار تاریک و نمور و بد بو و پر از موش و سوسک بود .

 

 

پسر شبها نمی توانست بخوابد چون سوسکها و موشها آرامش را از او گرفته بود . روزی از روزها پسر کوچولو کارهایش را زود تمام کرده و  ساعتی زود تر به اتاقش آمد. تابحال روز روشن به اتاقش نیامده بود و همیشه روزها را با سختی تا آخر شب کار می کرد . از روشنایی روز استفاده کرده و خوب اتاق را نگاه کرد و متوجه شد در نزدیکی جای خواب او کتابی است که سالها خاک خورده و در گوشه ای افتاده است . کنجکاو شده و کتاب را برداشت و خاک آنرا کنار زد .  صفحه ای را باز کرد در صفحه چیزی نوشته نشده بود و لی با باز شدن کتاب صدایی دلنشین به گوشش رسید . با باز شدن صفحات دیگر این جریان تکرار می شد . پسر متوجه شد که کتاب با باز کردن صفحاتش قصه ای را شروع می کند. هر شب پسر پس از یک کار طاقت فرسا به سراغ کتاب می رفت و صفحه ای از آنرا باز می کرد و قصه ای شروع می شد .

 

 

پسر باشنیدن قصه به خوابی آرام فرومی رفت و خواب های خوبی به سراغش می آمد و دیگر از موش و سوسک و ازار و اذیت آنها خبری نبود. روزی خاله پیشنهاد کرد پسر اتاقش را به نزدیکی اتاق خاله منتقل کند. پسر ناراحت شد و نگران از اینکه نکند خاله  از ماجرای کتاب قصه گو باخبر شود . خاله چند روزی بود که دزدکی به کنار اتاق پسر می رفت و از ماجرا خبر دار شده بود و همین هم بود که حال خاله خوب شده  بود و به پسر خواهرش مهربانی می خواست بکند . خاله ماجرای کتاب را فهمیده بود و نگرانی پسر کوچولو بی جا بود. خاله به پسر خواهرش گفت من در این روزهای گذشته خیلی با تو کار بدی کردم و از تو می خواهم مرا ببخشید و الان حال من خوب شده و تنها دلیلش صبور بودن تو و کتاب قصه گویی است که تنها تو متوجه وجود آن شده ای. پسر خاله را بغل کرد و  با چشمانی گریان خاله را بوسید و گفت او را بخشیده است. از آنروزبه بعد  باهم زندگی شیرینی را آغاز کردند.

 

melika8/ 2022

 

«برای ارسال نقاشی های زیبای خود این قسمت را کلیک کنید»

کلیدواژه ها:
خاله  |  کودک  |  داستان  |  زندگی  |  جام نیوز  | 
پربیننده سرویس
آر اس اس ادامه
آخرین اخبار جام
آر اس اس ادامه
داغ شده های سرویس
آر اس اس ادامه
پایگاه خبری تحلیلی جام نیوز
ارتباط با ما درباره ما ارسال مطلب RSS نسخه متنی آرشیو
Top