خبرخوان جام نیوز
|
جمعه ۱ آذر ۱۳۹۸ الجمعة ٢٤ ربيع الأوّل ١٤٤١ Friday, November 22, 2019
کد خبر: 871601
نظرات: 1
تاریخ مخابره : ۱۳۹۶/۱۱/۵ - ۱۸:۵۴
برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد تا اینکه...
یک روز نامادری ام با چوب دستی به جانم افتاد و چنان به انگشتان یخ زده پاهایم ضربه می زد که خون ریزی کردند.
برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد  برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد تا اینکه...
به این مطلب امتیاز دهید
0% 100% بازدید

به گزارش سرویس حوادث جام نیوز، متن زیر، سرگذشت تلخ دختری است که بدین شرح است:

 

برادر ناتنی ام دور از چشم مادرش به من محبت می کرد تا اینکه خانم معلم راز سیاه مرا فهمید و ..!

 

 مادرم از پدرم خواست به جای مهریه اش من را پیش خودش نگه دارد و پدرم هم قبول کرد. بعد از این اتفاق با مادرم مدام در کوچه و پس کوچه ها آواره و حیران بودیم و شب ها را در خانه های تیمی و روزها را در خیابان و پارک ها سپری می کردیم. بعضی از روزها که مادرم من را نمی توانست با خودش ببرد در کوچه نزدیک خانه مادربزرگم من را به امان خدا رها می کرد و به دنبال کارش می رفت.

 

بعد از ترک مادرم بی پناه و گرسنه داخل کوچه می ماندم و گریه می کردم و اینقدر داد و فریاد و ناله می کردم تا این که مادربزرگم اتفاقی من را داخل کوچه می دید و به خانه می برد. این ماجرا چند سالی طول کشید. مادر بزرگم چون دستش تنگ بود و از عهده پرداخت مخارجم بر نمی آمد من را به یک مرکز حمایتی سپرد. چند ماه آن جا تحت حمایت بودم تا این که پدرم به دنبالم آمد و من را پیش خودش برد.

 

دختر نحیف و تازیانه روزگار خورده پا در زندگی با نامادری می گذارد که غیر از سیاهی و ناامیدی چیزی نصیب اش نمی شود. دخترک با چشمانی غم زده و اشک آلود ادامه می دهد: پدرم بعد از طلاق مادرم با یک زن که یک پسر هم سن و سال من داشت ازدواج کرد. از همان نگاه اول نفرت را در چشمان نامادری ام دیدم و متوجه شدم که روزهای بدی در انتظارم است.

 

پدرم صبح تا شب سر کار بود و از اوضاع خانه خبر نداشت. نامادری ام به من غذای کافی نمی داد و زمانی که می خواستم به مدرسه بروم یک مشت برنج به من می داد که سیرم نمی کرد و در عوض بشقاب پسرش را اینقدر پر می کرد که نمی توانست آن را تمام کند. زنگ تفریح در مدرسه از شدت گرسنگی تکه نان های خشک کنار دیوار را می خوردم. روزی مدیر مدرسه این صحنه را دید و به دستور او سرایدار هر روز یک ساندویچ برایم می خرید تا دیگر دنبال تکه نان های خشک و کپک زده نروم. مشکل گرسنگی ام در مدرسه کمی حل شد اما مشکل دیگرم لباس گرم بود. با این که فصل سردی بود اما من با صندل و یک لباس نازک به مدرسه می رفتم و در مسیر از شدت سرما پاهایم یخ می زد و می لرزیدم.

 

پدرم چون شب ها دیر از سر کار به خانه بر می گشت از نامادری ام اوضاع من را می پرسید و او هم با چاپلوسی همه چیز را برعکس تعریف می کرد.

 

روزی خیلی هوا سرد بود و چون مدرسه من و برادر ناتنی ام نزدیک هم بود او دور از چشم مادرش کاپشن اش را در مسیر به من داد. زمانی که از مدرسه به خانه برگشتیم نامادری ام متوجه ماجرا شد و با یک چوب دستی به جانم افتاد و چنان به انگشتان یخ زده پاهایم ضربه می زد که خون ریزی کردند. در همان لحظه پدرم از راه رسید و چوب دستی را از دست نامادری ام گرفت.

 

فکر کردم از شر هیولا نجات پیدا کرده ام، زمانی که پدرم دلیل این کار را از من پرسید از ترس نامادری ام جرئت نکردم چیزی بگویم اما وقتی از نامادری ام پرسید او به دروغ به پدرم گفت که من زحمت های او را با پاره کردن کتاب و دفترهایم هدر می دهم.

 

در واقع نامادری ام خودش کتاب هایم را پاره کرده بود. پدرم با شنیدن این صحبت های دروغین نامادری ام عصبانی شد و کف پاهایم را چنان با سیخ داغ سوزاند که تا مدتی نمی توانستم درست راه بروم و حتی پاهایم عفونت کردند. بعد از این اتفاق هر روز نامادری ام به هر بهانه ای آزارم می داد و کتکم می زد.

 

روزی حین بازی با برادر ناتنی ام نوک ماشین اسباب بازی اش شکست و نامادری ام چنان من را به باد کتک گرفت که بی رمق گوشه ای کز کردم.

 

حتی جرئت نزدیک شدن به یخچال را هم نداشتم و گرسنه منتظر می ماندم تا سفره را پهن کند. مدتی بعد از این ماجرای هولناک جشن تکلیفم بود.

 

قبل از شرکت در جشن تکلیف پدرم من را مقابل یک ساعت دیواری نشاند و از من خواست که ساعت را یاد بگیرم. با هر بار اشتباه گفتنم پدرم یک ضربه شلاق به پشتم می زد و این ماجرای دردآور چند ساعت طول کشید تا این که تمام بدنم کبود شد. در جشن تکلیف در مدرسه از شدت سوزش به خاطر ضربه های شلاق جرئت تکیه کردن به صندلی را نداشتم.

 

در زنگ ورزش حین عوض کردن لباسم دوستم رد شلاق را روی بدنم دید و مجبور شدم همه چیز را برای او تعریف کنم.

 

بعد از آن دوستم با همکاری معلم برایم یک جشن تولد گرفتند وحتی یکی از بچه ها به من پیشنهاد داد که از خانه فرار کنم.

 

بعد از جشن تکلیف وقتی به خانه برگشتم پدرم به خاطر تولدم من را برای خرید بیرون برد و زمانی که با لباس و هدیه تولد به خانه برگشتیم نامادری ام با دیدن لباس در دستم عصبانی شد. او کبریتی را روشن و پدرم را تهدید کرد که اگر برای پسرش لباس نخرد من را به همراه خانه آتش می زند.

 

پدرم کبریت روشن را از دست نامادری ام گرفت و او را به زمین انداخت و اینقدر کتکش زد که نامادری ام با سر و صورت خونین از حال رفت. بعد از این اتفاق پدرم از من خواست بلاهایی را که نامادری ام سرم آورده برایش تعریف کنم.

 

باشنیدن بلاهایی که نامادری ام سر من آورده بود پدرم فقط اشک می ریخت و آه می کشید. مدتی بعد از این ماجرا پدرم نامادری ام را طلاق و من را تحویل یک نهاد حمایتی دولتی داد. الان نزدیک به 9سال است که تحت حمایت قرار گرفته ام و هر روز چشم به راه هستم تا شاید خبری از پدر و مادرم شود 

 

ركنا

 

کلیدواژه ها:
مشاهده نظرات

خیلی بد

پاسخ

۲

۰

شما در حال پاسخگویی به نظر زیر می باشید:

نام کامل:
ایمیل:
نظر شما:

مشاهده سایر نظرات

پربیننده سرویس
آر اس اس ادامه
پربیننده جام
آر اس اس ادامه
پربیننده های امروز
آر اس اس ادامه
آخرین اخبار جام
آر اس اس ادامه
داغ شده های سرویس
آر اس اس ادامه
داغ شده های جام نیوز
آر اس اس ادامه
پایگاه خبری تحلیلی جام نیوز
ارتباط با ما درباره ما ارسال مطلب RSS نسخه متنی آرشیو
Top